
یه روز بغض گلوم را گرفته بود میخواستم گریه کنم ولی این بغض لعنتی نمی شکست اونروز گذشت با همون بغض کوچیک توی گلو.
فردا بازم همون بغض توی گلوم بود ولی نمیدونم چرا نمی شکست چند روز گذشت هر روز که میگذ شت بغضم بزرگتر و بزرگتر میشد نمیفهمیدم این بغضم از چی بود نمی فهمیدم
این
بغضم از چی هر روز بزرگتر و بزرگتر میشد یه سال گذشت یکسال و نیم, داشت
2سا ل میشد این بغضم اونقدر بزرگ شده بود که دیگه قادر به حرف زدن نبودم
نمیتونستم حرف بزنم که بالاخره خدا کمکم کرد تا بفهمم این بغض لعنتی از چیه
یه روز شد که ازم پرسیدی منو دوست داری ؟
این
جمله ات باعث شد اشکی که نزدیک چند ساله توی چشمامه و داشت خشک و نا امید
میشد سرازیر بشه نمی دونستم چه طوری جوابت را میدادم نمیدونستم باید چی
بگم
با
خودم گفتم چرا جوابش را نمیدی چرا نمیگی براش میمیری چرا بهش نمیگی همه ی
زندگیت اونه چرا بهش نمی گی دیوونه اشی خواستم بهت بگم تموم زندگیمی ولی
نتونستم می ترسیدم میترسیدم که این دنیای نامرد یه بار دیگه عقده هاش را روی سر من خالی کنه
میترسیدم
بهت بگم و روزگار نامرد حسودیش بشه و تو را از من بگیره ولی با خودم فکر
کردم گفتم خدا خواسته که تو از من همچین سوالی را بپرسی پس من هم از همون
کمک میگیرم آره من از خدا کمک خواستم
از اون آسمونی
خواستم که یه نیمچه از اون نگاهاش را الان به من بندازه ازش خواستم کمکم
کنه. آره خدا کمکم کرد اون صدام را شنید اون بهم توان داد که بتونم بهت
بگم دوستت دارم آره من بهت گفتم
دوستت
دارم و نمی تونم هم تا آخر دنیا فراموشت کنم آره من بهت گفتم که دوستت
دارم د یگه راحت شده بودم حتی دیگه برام فرقی نداشت که تو بری یا بمونی
چون همون لحظه ای که راز قلبم را بهت گفتم از خداخواستم که تو هیچ مو قع ا
ین راز را فاش نکنی
چون از خدا خواسته بودم خیالم راحت بود که اگه تو هم از پیشم رفتی اون
خواسته خیالم راحت بود اگه رفتی یکی اون بالاها هست که از همه بیشتر
مواظبته از اون موقع به بد دیگه هیچ بغضی توی گلوم نبود بلا خره اون بغض لعنتی شکست و از اون به بعد فهمیدم که اون بغض چی بوده
فهمیدم که چرا روز به روز بزرگ و بزرگتر میشد چون روز به روز بیشتر شیفته ات
میشدم و اگه روز اول یه تکه از بدنم بودی ولی حالا تیکه تیکه ی بدنم شده
بودی به خاطر همین این بغض نمی شکست این بغض بغضی نبودکه با اشک بشکنه
چون خیلی اشک میریختم که این بغضم بشکنه ولی با اشک ریختنم برای تو بغضم
دو چندان میشد حالا دیگه بغضی ندارم حالا هر بغضی راه گلوم رابگیره میتونم
با فکر کردن به تو بشکنمش چون توبا اون سوالت تیشه ای بهم دادی که میتونه هر بغضی را بشکنه
تو با اون سوال کمکم کردی که بهت بگم دوستت دارم
حالا میفهمم
چرا میگند خدا عاشقا را دوست داره چون حرفشون را زمین نمیندازه خوش به حال
عاشقا من که هنوز عاشق نشدم چون نمی خوام از دستت بدم من فقط ا ینا میدونم
اگه من عاشقت نشدم ولی دیوونه ات شدم اینا هم بدو ن که من همیشه تو را به
خدا میسپارمت همیشه
به خدا میگم خدایا مواظب تکه تیکه ی [تمام] وجودم با ش
اگه دیگه بهم نگاه نکنه من هم بدون نگاه اون نمیتونم فقط برام دعا کنید بچه ها

ای عاشقا به چه دل بسته ایند به چه چیز این ادما دل بسته ایند مگه اونا هم بنده های خدانیستند ای خدا معشوق های ما را چگونه آفریدی چگونه ما را آفریدی که عاشق
بنده هایت شویم
ای عاشقان جهان می خوام یه قصه ای براتون تعریف کنم
درراه عشق قدم میزدم که یه چیز خیلی خیلی خیلی زیبا اومد جلو و سلام کرد من بهش گفتم تو کی هستی تو چی هستی که به من گفت
من زیبایی هستم زیبایی ا ی که خیلی از ادمهای این دنیا عاشقم میشند من که
اصلا نمیتوانستم حرفی بزنم چون فقط به زیبایی نگاه می کردم با خودم گفتم
که واقعا مردم این دنیا باید عاشق همچین چیزی شوند چند ماه گذشت که یه
دفعه احساس کردم دیگه عاشق زیبایی نیستم چون دیگه برام عادی شده بود که تصمیم گرفتم زیبایی را رها کنم وبه راه غشق ادامه بدم .
توی
راه چیزی دیدم اون اومد جلو و به من سلام کرد من هم جوابشو دادم و گفتم تو
کی هستی ؟ اون هم صادقانه به من گفت که من صداقتم خیلی از شما ها عاشق صداقت ادما میشوید من دست صداقتو در دستم گرفتم و بوسه ای از عشق نثارش کردم بعد از چند ماه صداقت کم کم بی رنگ شد و به من گفت به همه ی عاشقای دنیا بگو که هرگز صداقتشون را رها نکنند و تا آخر عشقشون دست صداقت را رها نکنند من باز نارحت با صداقت خداحافظی کردم ودوباره پا در راه عشق گذاشتم .
در راه وفا رادیدم که در کنار معرفت ایستاده بود کمی که جلو رفتم دیدم که هر دو آنها دارند با تنهایی و جدایی جنگ
می کنند کمی که انجا ایستاده بودم جنگشان تمام شد ولی با پیروزی خوشحالی و
معرفت و وفا و با پیروزی این دوانگار من هم پیروز شدم رفتم جلو و با معرفت و وفا دست دادم آنها به من گفتند که هرگز نگذار ما دروجودت از بین برویم چون ما هستیم که ریشه ی عشق را محکم میکنیم این حرف را زدند و هر دو وارد وجود من شدند .من هم دیگر نگذاشتم تنهایی در وجودم غلبه کند .
حال سالها است که وفا ومعرفت با هم در وجودم ریشه ی عشق را محکم کرده اند و حال عشق به درختی پر بار با زیباترین میوه ها تبدیل شده میوه هایی چون : مهربانی . محبت . و...................
ولی هنوز به دعا یتان نیاز دارم